مکتوب
به چه می کوبی دلکم دیوارهایش بلندتر از تنهایی من و تو اند دستت را که دراز کنی فقط رویاهایت قد می کشند این قصه با هیچ رنگی بوی کاهگل نمی گیرد آهای دلکم در اتاق سیمانی که ساز آسمانت کوک نمی شود به چه پناه می بری سردی این دستها دلگرمت نمی کند تمام آرزوهایشان را که بشماری خواب قد چشمانت می شود حتم دارم هیچکس او را نیافرید تنها تاریک بود حتم دارم این برف های سفید از سیاه آسمان او می بارند و ما چه خوش خیال منتظر سفید شدنیم من مردمی را می شناسم که از دوردست که نگاهشان کنی مانند دورنمای شهر سراب روشناییشان را می بینی چون به شهر برسی تمام چراغ ها خاموشند ... من قارقار کلاغ ها را می شناسم وقتی از نا کجا آباد به پشت پنجره ات می خزند و تو می پنداری بهار نزدیک است ... بی خبر از آن که تمام کلاغ های دنیا پشت پنجره ی خانه ی تو جمع شده اند بهار زمین امروز است و تو همچنان نمی دانی سال هاست بی بهار مانده ای ... مثل شمع های خاموش نشده ی سبز کیک من در بهار گذشته جا ماند ... امان از این سرما بی سرنوشت که هرسال دیر می آمد و چون نوبت به من رسید نیامد ... من از این پاییز سبز می ترسم که به قاب هیچ بهاری در نمی آید سر زرد شدن هم ندارد من در کجای این زردی مدفون شدم که نه سر از رسیدن به در آوردم و نه زمستان به تنم نشست ؟ ... می ترسم از این لحظه... سیاه است دیگر دلکم تو که می دانی شب از نیمه که بگذرد ستاره ها خوابشان می گیرد فصلهاست که پاییز از اینجا دل نمی کند و بی قراری از من آدم های این اطراف شبها چراغ خانه هایشان را زیر پتو روشن می کنند آسمان این شهر همیشه ابری است به دنبال چه می گردی دلکم از من نپرس امسال چندمین سال دنیاست که چوب خط روزهایش از شبهای من کمتر است وگرنه آرزوهایت را باید وصله کنی خورشید را خدا به امانت برده است شبش را روشن کند تو که می دانی دلکم پشت این پنجره هر چه راه بروی صبح نمی شود خدایی بغض کرده است که من هیچگاه نپرستیدمش و تو می دانی که این باران ها می بارند و به من نمی رسند و هیچوقت خیسم نمی کنند انگار مقصدشان جایی دیگر است و من هنوز نرسیده ام مثل همان خیال سبزی که شاخه برای پریدن من نداشت و تو پرواز می خواستی ... سقفی روی کاغذ آسمان من این است با صدایی خاموش چشمهایی بسته بی تبسم آرام می رفت به پناه خورشید دور می شد از من ... دست به سویش بردم دستم تنها ماند با خودم می گفتم دستهایش چه بلند و هر لحظه بلندتر نگرفت دست مرا؟
دور می شد از من ...
ناگهان تاریک شد همه ی دنیایم
او رسید به مقصد
نه خدایا ! نه نه نه من آن گمشده ام
در پس سایه ی او او به نزد آفتاب من در اندیشه ی دور ماندن از او زیر پایش ماندم قد کشید و رفت رفت و چقدر فاصله است بین دست من و تو
| Design By : Night Skin |

