تبليغاتX
مکتوب


مکتوب

مي دانيد
ترسهايم وليعصر را پايين آمده اند
صبح ها سوالم ميكنند دخترك شادي هايت را در شمع كدام كيك تولد فوت كردي 

كاش مداد رنگي هاي شما هم رنگهايش به تعداد رويا هاي من بود
 تا هر روز كابوسي را برايم رنگ نمي كرديد 

مي دانيد
حكم ٢ ساعت آخر زندگي را دارم 
نمي داند چقدر ديگر بايد از دلبستگيهايش بشكند تا به سر آيد

من هر غروب از ترديدهايم دلجويي مي كنم
شما كه مرا دوست نداشتيد 
شب ها با ترديدهايتان به خواب رفتيد و هر صبح بهانه هايتان را شمرديد 
تا غروب سايه ي لبخند برائتتان را بر من بگسترانيد
 
من شب ها وجدانتان را كشيك مي دهم 
آسوده بخوابيد

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:8 توسط بیتا| |

.امروز در مترو همان سه کلاغ را دیدم که منتظر بودند تا از چشمان میشی آن سگ ولگرد تغذیه کنند
,از تجریش تا ولیعصر در شیشه های قطار مترو رنگ چشمانم را جستجو کردم
 .میشی نبود اما نزدیکی عجیبی به چشم های آن سگ ولگرد داشت
,مطمین نبودم که این شباهت از کجا می آمد
...شاید چشم های خیره به آسمان اجدادمان در یک چمنزار غذای آن سه کلاغ شده بود  

,سرم را بالا گرفتم
...به دنبال تکیه گاهی برای در امان ماندن از ترمز قطار
 
ایمان دارم که آدم ها مرا همان گونه نگاه کردند که سگ ولگرد را
.و کلاغ ها هم همان گونه که سگ ولگرد را

.در تجریش و در ولیعصر آن سه کلاغ منتظر بودند تا از چشمان مشکی من تغذیه کنند

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 16:36 توسط بیتا| |

این خانه در ندارد

به چه می کوبی دلکم 

دیوارهایش بلندتر از تنهایی من و تو اند

دستت را که دراز کنی

فقط رویاهایت قد می کشند

این قصه با هیچ رنگی بوی کاهگل نمی گیرد

آهای دلکم

در اتاق سیمانی که ساز آسمانت کوک نمی شود

به چه پناه می بری

سردی این دستها دلگرمت نمی کند

تمام آرزوهایشان را که بشماری

خواب قد چشمانت می شود








نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:34 توسط بیتا| |

خبري برايت دارم 
ديگر اثري از باران هاي ديشب نيست
ديشب جاده را ديدم
خيس بود 
و رد پاهايم نامرئي
ديشب فهميدم زمين گرد نيست
سقفش گرد است 
اصلاً زميني كه من و تو مي شناسيم زمين نيست
آسمان است
ما روي هوا زندگي مي كنيم
ديشب ، شب نبود
همه چيز پيدا بود
و ذهن من عريان ...
يك نفس در جاده مي دويد
مي ترسيدم تب كند
مي گفت:  
 
بهتر
بگذار گلويم ورم كند 
بغض نكند
درد در برابر درد 
بيا جوانمردانه بازي كنيم

گمان مي كرد من بازي را بلدم 
نمي دانست ديگر بالغ شده است روزي كه فهميدم بازي بي قاعده بازي كردن ندارد
طفلكي فكر مي كرد بازي مال ماست ...
 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 18:29 توسط بیتا| |

من سایه ای را می شناسم که تاریکی اش از نور نمی تابد

حتم دارم هیچکس او را نیافرید

تنها تاریک بود

حتم دارم این برف های سفید از سیاه آسمان او می بارند

و ما 

چه خوش خیال

منتظر سفید شدنیم


من مردمی را می شناسم که از دوردست که نگاهشان کنی

مانند دورنمای شهر

سراب روشناییشان را می بینی

چون به شهر برسی تمام چراغ ها خاموشند ...


من قارقار کلاغ ها را می شناسم

وقتی از نا کجا آباد به پشت پنجره ات می خزند

و تو می پنداری بهار نزدیک است ...

بی خبر از آن که تمام کلاغ های دنیا پشت پنجره ی خانه ی تو جمع شده اند

بهار زمین امروز است

و تو همچنان نمی دانی سال هاست بی بهار مانده ای ...



نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:17 توسط بیتا| |

 آبان هم

 مثل شمع های خاموش نشده ی سبز کیک من

 در بهار گذشته جا ماند ... 

امان از این سرما بی سرنوشت

که هرسال دیر می آمد 

و چون نوبت به من رسید نیامد ...

من از این پاییز سبز می ترسم که به قاب هیچ بهاری در نمی آید

سر زرد شدن هم ندارد

من در کجای این زردی مدفون شدم

 که نه سر از رسیدن به در آوردم

و نه زمستان به تنم نشست ؟

...

 


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 19:26 توسط بیتا| |

گاهی و فقط گاهی بقز به آغوش دستهایم می خزد

می ترسم از این لحظه...



نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 0:17 توسط بیتا| |

شب این پنجره آنقدر خاک گرفته که آسمانش را باور نمی کنی

سیاه است دیگر دلکم تو که می دانی

شب از نیمه که بگذرد ستاره ها خوابشان می گیرد

فصلهاست که پاییز از اینجا دل نمی کند

 و بی قراری از من

آدم های این اطراف شبها چراغ خانه هایشان را زیر پتو روشن می کنند

آسمان این شهر همیشه ابری است

به دنبال چه می گردی دلکم

از من نپرس امسال چندمین سال دنیاست

 که چوب خط روزهایش از شبهای من کمتر است

وگرنه

آرزوهایت را باید وصله کنی

خورشید را خدا به امانت برده است شبش را روشن کند

تو که می دانی دلکم

پشت این پنجره هر چه راه بروی صبح نمی شود



نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 23:51 توسط بیتا| |

پشت این باران های بی خبر

 خدایی بغض کرده است

که من هیچگاه نپرستیدمش

و تو می دانی

که این باران ها می بارند

 و به من نمی رسند

و هیچوقت خیسم نمی کنند

انگار مقصدشان جایی دیگر است

و من هنوز نرسیده ام

مثل همان خیال سبزی

 که شاخه برای پریدن من نداشت

و  تو پرواز می خواستی ...

سقفی روی کاغذ

آسمان من این است

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 13:21 توسط بیتا| |

سایه ای گم شده است

 با صدایی خاموش 

چشمهایی بسته

 بی تبسم 

آرام

 می رفت به پناه خورشید

 دور می شد از من ...

 دست به سویش بردم  

دستم تنها ماند

 با خودم می گفتم

 دستهایش چه بلند

 و هر لحظه بلندتر 

نگرفت دست مرا؟

دور می شد از من ...

ناگهان تاریک شد

 همه ی دنیایم

او رسید به مقصد

نه خدایا ! نه نه

نه

من آن گمشده ام

در پس سایه ی او

 او به نزد آفتاب 

من در اندیشه ی دور ماندن از او 

زیر پایش ماندم 

قد کشید و رفت 

رفت

 و چقدر فاصله است

 بین دست من و تو

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 17:6 توسط بیتا| |


Design By : Night Skin